خدایا...

خدایا،خوشحالم که می توانم از ستاره ها بالاتر بنشینم و با تو حرف بزنم .خوشحالم که می توانم شانه
به شانه کلمات راه بروم و مهتاب را لمس کنم و بهترین شعرهایم را با صدای بلند برایت بخوانم.
خدایا،ماه را تو روشن می کنی و راه راتو نشان می دهی.پرنده های دور ه گرد را تو به مقصد می رسانی و
میوه های کال را تو می پرورانی .دریا به خاطر تو آبی است و کوهستان برای دیدن تو بپا خاسته است.
خدایا ،باران گریه چه کسی است ؟گل سرخ عطر که را دارد و خورشید برق نگاه
کیست؟من در کدام طبقه آسمان به دنیا آمده ام و آخرین شعرم را
به یاد چه کسی خواهم سرود؟
خدایا،مرا در پیراهن کودکی ام ببین و کنار آینه ها بنشان و
دستهایم را از صدف و سوال پر کن.خدایا،
هیچ گاه از من مپرس چرا دیر
آمده ام و چرا مشقهایم را روی
دیوار روزگار ننوشته ام و چرا به
سپیده دم سلام نگفته ام.
خدایا،همه خوبی ها را در جیبهایم بریز و سنگهای سر سخت
را از سر راهم بردار و یکی از درهای
سبز بهشت را به رویم باز کن.
خدایا،ای آن که ابراهای کبود به یاد تو در آسمان راه
می روند وای آن که زیباتراز تو کسی نیست ،به داد دلهایی برس
که آنها را فریاد رسی نیست.
خدایا،از عشق تو پلی می سازم که مرا به تو برساند،از نام تو
خانه ای بنا می کنم که پای هیچ طوفانی به آن نرسد و از نگاه تو صبحی
دیگر می آفرینم که خورشیدش هرگز غروب نکند...........






يه عاشق غمگين ... در حسرت شبهاي بي ستاره ام ! 