تبليغاتX
ديوانه ترين عاشق

ديوانه ترين عاشق

غمگین ترین عاشق

خدایا...

خدایا،خوشحالم که می توانم از ستاره ها بالاتر بنشینم و با تو حرف بزنم .خوشحالم که می توانم شانه

به شانه کلمات راه بروم و مهتاب را لمس کنم و بهترین شعرهایم را با صدای بلند برایت بخوانم.

خدایا،ماه را تو روشن می کنی و راه راتو نشان می دهی.پرنده های دور ه گرد را تو به مقصد می رسانی و

میوه های کال را تو می پرورانی .دریا به خاطر تو آبی است و کوهستان برای دیدن تو بپا خاسته است.

خدایا ،باران گریه چه کسی است ؟گل سرخ عطر که را دارد و خورشید برق نگاه

کیست؟من در کدام طبقه آسمان به دنیا آمده ام و آخرین شعرم را

به یاد چه کسی خواهم سرود؟

خدایا،مرا در پیراهن کودکی ام ببین و کنار آینه ها بنشان و

دستهایم را از صدف و سوال پر کن.خدایا،

هیچ گاه از من مپرس چرا دیر

آمده ام و چرا مشقهایم را روی

دیوار روزگار ننوشته ام و چرا به

سپیده دم سلام نگفته ام.

خدایا،همه خوبی ها را در جیبهایم بریز و سنگهای سر سخت

را از سر راهم بردار و یکی از درهای

سبز بهشت را به رویم باز کن.

خدایا،ای آن که ابراهای کبود به یاد تو در آسمان راه

می روند وای آن که زیباتراز تو کسی نیست ،به داد دلهایی برس

که آنها را فریاد رسی نیست.

خدایا،از عشق تو پلی می سازم که مرا به تو برساند،از نام تو

خانه ای بنا می کنم که پای هیچ طوفانی به آن نرسد و از نگاه تو صبحی

دیگر می آفرینم که خورشیدش هرگز غروب نکند...........

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 0:26  توسط تنها  | 

چگونه پر زد...

شب فراگير شد يكي در زد

تا رسيدم دو بار ديگر زد

چون با او ربروشدم گفتم؛

آفتاب از كدام سو سر زد

گفتم اكنون كه آمدي بنشين

تا بگويم چگونه او پر زد

با سه‌تارم چهارگاه زدم

او گرفت و سه گاه بهتر زد

بعد از آن اصفهان و راه عراق

شور وانگه بيات آذر زد

رعشه بر تار و پود من افتاد

لحظه‌اي كه به سيم آخر زد

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:49  توسط تنها  | 

خسته ام...

 

از شعر از تمام خودم از تو دلخورم

بغضم گرفته منتظر يك تلنگرم

تا هاي هاي هاي ببارم كه اشك هایم

مخفي كند دوباره مرا زير خاکهایم

كي ميرساندم به تو اين سر نوشت هان؟

كي ميرسي دوباره تو؟ تا چند بشمرم؟

اين شهر هم بدون تو انگار خالي است

من بي تو جرعه جرعه فقط غصه ميخورم

هي كوچه هاي تنگ دلم را قدم نزن!

از كاسه هاي صبر تو من بيشتر پرم

يا من خدا كند برسم يا تو..وقت نيست

در حد آستانه عشق و تنفرم

نه مطمئن نباش!سرم درد ميكند

شايد اجازه ام ندهد باز دكترم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:47  توسط تنها  | 

شاعر شدن غلط بود...

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود

شاید نمی سرودم ٫ هرگز٬ ترانه ای را

بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد

بی آفتاب بودم مثل تمام شبها

میخواستم بتابی٫ تنها٫ به روزن من

میخواستم نباشی : رود هزار دریا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 23:45  توسط تنها  | 

 

خدایا! مرا از بلای خودخواهی و غرور نجات ده‌تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم‌.


خدایا‌! ناپایداری دنیا و روزگار را همواره در نظرم جلوه‌گر کن تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از

 یاد تو دور نکند‌...

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:12  توسط تنها  | 

رگهایم...

تو رنج های مرا نمی شناسی
و خوابهایی
که در بیداری دیده ام...
باران که می بارد...
رگها یم بوی خاک می دهند...
پرده را بکش...
نمی خواهم کسی خوابهای مرا ببیند...

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:9  توسط تنها  | 

تو به من خندیدی...

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم...

باغبان از پی من تند دوید...

سیب را دست تو دید...

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان...

می دهد آزارم...

و من اندیشه کنان غرق این پندارم...

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت...

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 21:4  توسط تنها  | 

سلام...

عذرمرا به خاطر تاخیر در به روز شدن نوشته هایم بپزیرید...

واز اینکه این مدت نرسیدم پای دردل قلم شما عزیزان بنشینم شرمنده ام..

و در نهایت ...حرف اول و آخر التماس دعا...

پای سجاده های تر و وقت دیدن پرنده های آسمانی!

خدواوند همیشه سر پناهتان و آرامش در کنارتان..

یا حق...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:43  توسط تنها  | 

 

يه عاشق غمگين ... در حسرت شبهاي بي ستاره ام !

سخت دلتنگم ...

سخت بي قرارو بي تابم ...!

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟!!!

كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات ...

تا باز هم ديوانه شوم ؟!!!

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم که...

نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگا ه كنم ...!!!

آنقدر بيقرارم كه ...

هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد نمي كند ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:29  توسط تنها  | 

تنها شاهد...

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است ...
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا 
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند 
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم 
تا کسی صدایم را نشنود ...

اما تو...

تو که از گریه های پنهانی من باخبری

چه کنم... 

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر می کند

 باور کن!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 15:23  توسط تنها  | 

اي همه...

 

ای همه ،قدر خود بدان...

اشکی که از دیده می چکد،قلبی که عاشقانه می تپد،نمازی که جز عشق نیست....

ای همه! قدر این همه بدان،وقت تنگ است و آینده نزدیک...

چه بسیار مردگانی که در کوچه هاراه می روند و قلب هایی که تپیدن را نمی فهمند

و این همه راتوهم و خیال می پندارند....

ای همه قدر خود بدان....

آن لحظه را که در آن گداختی و حسی که به اوجت رساند،قدرش را بدان،

باور کن هیچ واقعیتی در این عالم خاکی،واقعی تر از این حس تو وجود ندارد،

هر چه هست اوست و غیر از او هیچ چیز دیگر واقعیت ندارد مگر آنکه از او باشد...
+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 1:12  توسط تنها  | 

 

خدایا ! نگذار که دروغ بگویم که دروغ ظلم کثیفی است...

خدایا! دلم از ظلم و ستم گرفته است...

تو را به عدالتت سوگند میدهم مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده‌...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 20:22  توسط تنها  |